تاريخ : شنبه 16 مهر 1390 | نویسنده : مامان سارا و بابا کامیار
بازدید : 185 مرتبه

 زنگ کلاس به صدا در اومد و معلم با صدای بلند به بچه ها گفت: بچه ها اگه گفتید درس امروز ما چیه؟...        

یکی از بچه ها دستش رو برد بالا و گفت: اجازه خانوم ما بگیم! "پ" ، پ مثل پــــارســــا...

همچین که بقلش کردم و چشمام به چشمش افتاد دلم هوری ریخت...انگار عاشقش شدم؛از همون نگاه اول. یه جورایی چهرش برام آشنا بود اما نمی دونستم کجا دیدمش...همه وجودم آروم بود به رقم درد عمیقی که بر وجودم زخمه می زد. بعد از مدت ها چشم انتظاری بالاخره از راه رسید و کوله بارش رو زمین گذاشت. مسیر خیلی سختی رو پشت سر گذاشته بود و تا لب پرتگاه رسیده بود امااز اونجایی که می دونست دلدادش سخت چشم به راهشه و دل در گروی او داره همه سختی ها رو پشت سر گذاشته بود.  و امروز  47 روزه که عشق رو با خودش برای من به ارمغان آورده؛ عشقی نه از جنس هیچ عشق دیگه...وقتی در آغوش می گیرمش همه وجودم از عطر دلنوازش لبریز می شه. یه نفس عمیق می کشم و با همه وجود غرق شادی می شم. مسافرکوچولوی من از دیار آشنا از راه رسیده؛اسمش؟ اسمش پارساس، پ مثل پارسا...

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 24 تير 1390 | نویسنده : مامان سارا و بابا کامیار
بازدید : 188 مرتبه

سلاااام صُب به خیر!

اگه گفتید؟ بَله! من امروز وارد 8 ماه شدم؛ همش 56 روز دیگه مونده که بیام پیشتوناز خود راضی

اگه از حال من می پرسید...باید بگم من اینجا حالم خیلی خوبه و سرم کلی شلوغه. می دونید آخه! من کلی اینجا برای خودم برنامه دارماوه

دوست دارین بدونین مثلا چه کارایی می کنم؟

بعضی وقتا که ددیم برام ساز میزنه منم ذوق موسیقیاییم شکوفا می شه و با سازم همراهیش می کنم!

 

بعضی وقتام که مامیم درس می خونه، خوب منم کتاب داستان می خونم دیگه!

 

یه وقتایی البته مامیم از بس که هی درس می خونه دلش درد می گیره، اونوقت من براش دلشو معاینه می کنم تا زود خوب شه!

اما می دونین چیه؟! بعضی وقتام خوب حوصلم سر می ره  خـــوبخمیازه! اونوقت توپمو بر می دارمو هی شوت می زنم به دل مامیمگاوچران

یه وقتاییم ازین کارا می کنم که از یکنواختی در بیامنیشخند

 

 

امشبم برنامه اینه! آخر شب میخوام پارتی بگیرم! آخه می دونین آخر هفته است و من با دوستام قراره یه کم شیطونی کنیم. البته پیشاپیش از مامانیم عذرخواهی می کنم اگه یه کم جنبش و پاکوبی زیاده!سبز

 

اما حالا جالبه بدونین مامانیم چه شلکی شده...

 

بـــله، مامی من الان این شلکیه! همیشه وقتی من بیدارم و مشغول فعالیت اون به من می خنده و قربون صدقم می ره. بعدش آروم آروم نوازشم می کنه. اونوقت تو دل هردومون شوکولات آب می شه. بعد من یه هویی همه تنم شل می شه و کم کم خوابم می گیره. البته یه وقتایی هم مقاومت می کنم و خودم و قلمبه می کنم؛وقتایی که مامیم هی راه می ره  یا کاری می کنه و خسته می شه! اونوقته که ددیم وارد کار می شه و دستشو می ذاره رو دل مامیم و باهام گفتمان میکنه: " پــسرم....عسلم....عزیزم...بابایی...شل کن شل کن مامانی گناه داره دلش درد گرفته! قهقهه  بعد از اونجا به بعد که گفتمانمون مردونه می شه منم کم کم شل می شم و قبول می کنم که برم بخوابم و دست از قلمبگی بردارماز خود راضی

خلااااااااااصه....عالمی دارم اینجا من...مامیم میگه که تا 56 روز دیگه باید خودمو آماده اسباب کشی کنم...یه سفر طولانی در پیش دارم... راستی من تا حالا مامیمو ندیدم فقط صداشو می شناسم و با ریتم قلبش آروم می شم...دوست دارم زودتر بیام بیرون ببینم اون چه شلکیه...البته اون که از حالا می گه منو ندیده عاشقمه و همه جوره قبولم داره...چشمک

 

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 27 خرداد 1390 | نویسنده : مامان سارا و بابا کامیار
بازدید : 140 مرتبه

امروز پسر کوچولوی ما پا تو هفته 28 پیش از تولد گذاشت. 7 ماه از 9 ماه با همه تجربه های ترش و بیشتر شیرینش برام سرشار از لذت و یادگیری بوده. از اواسط اردیبهشت من و بابا کامیار شروع کردیم به تهیه و تدارک لوازم مورد نیاز مسافر کوچولومون. اولش یه لیست تهیه کردیم و بعد هم با کلی ذوق و شوق شروع کردیم به خرید . به جرات می تونم بگم که این خرید یکی از لذت بخش ترین تجربه های زندگیم بوده. مطالعه و آشنایی با نیازهای یه نوزاد که تازه به این دنیا می یاد. یه جورایی آدم بر می گرده به نقطه آغاز خودش.

مدتی می شه که شروع به خوندن کتاب های مختلفی با کامیار کردیم. انسان در مسیر زندگی، نوشته دکتر مجد. تربیت و تغذیه کودک، نوشته دکتر اسپاک و کتاب رمز و راز های زمزمه های کودکان نوشته تریسی هاگ. این کتاب آخر، کتاب خیلی جالب و کاربردی یه که در واقع یه کتاب راهنماست برای برقراری ارتباط و تربیت با نوزاد از بدو تولد تا یک سالگی. خود من به شخصه سال گذشته تو تهران نتونستم کتابی رو پیدا کنم که توش معنای گریه های یک نوزاد رو نوشته باشه و یا برنامه کاربردی و درستی رو برای پرورش کودک از بد تولد داده باشه. اما این کتاب خیلی کاربردی و جالبه و فکر می کنم برای هر پدر و خصوصن مادری که تازه  می خوان صاحب فرزندی بشن دونستن این مطالب خیلی خیلی مهم و ضروریه. به اعتقاد من این اون چیزیه که یه پدر و مادری که به صورت غریضی فرزندشون رو "بزرگ می کنن" رو از پدر و مادری که برای "پرورش و تربیت " فرزندشون تلاش می کنن متمایز می کنه.

 

روزهای 4 شنبه هم از ساعت 7 تا 9 می ریم کلاس های آمادگی پیش از تولد. بودن کامیار در کنارم  بهم قدرت می ده؛ یه جور دلگرمی و اطمینان که تو این فرایند در کنارمه و می تونه مسائلم رو درک کنه. دوری از خونه و بودن تو اینجا به رغم سختیهاش، برای ما خیلی سازندست. چراکه یاد می گیریم که مسائل زندگیمون رو خودمون با آگاهی حل کنیم. و برای این کار دونستن و باز هم دونستن شرط اصلی و جدا نشدنیه داستانه. خوشحالم که می تونیم دو تایی اونطور که در توانمونه و تلاش می کنیم که یاد بگیریم بتونیم با موفقیت و سلامت فرزندمون رو تربیت کنیم. 

به اعتقاد من همه انسان ها قد می کشن و ظاهرن بزرگ می شن اما اونها تا همیشه کوچک مردانی  به ظاهربزرگ باقی می مونن؛ با زخم های بسیاری از کودکی های دردناکشون. کمتر انسانی یک انسان بزرگ و آزاد اندیش و با تمام خصائل انسانی می شه. اینها ممکن نمیشه تا هر کدوم از پدر و مادر ها اول برای وجود خودشون و شناخت و رشد اون تلاش کنن و بعد خودشون رو با آگاهی برای  پرورش و تربیت فرزندانشون آماده کنن.با این وجود صحبت از این مباحث آسون اما عمل کردن بهشون واقعن سخته...

یه زندگی نو در حال آغازه، درست مثل یه شکوفه بهاری...امیدوارم که این مسیر  برای  من و بابا کامیار و پسر کوچولومون مسیری مملو از یادگیری، تلاش و واقع بینی باشه تا بتونیم سختی ها و فراز و نشیب ها ش رو با آگاهی و بردباری و تدبیر پشت سر بگذاریم .

   



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 27 ارديبهشت 1390 | نویسنده : مامان سارا و بابا کامیار
بازدید : 251 مرتبه

اِمروس حوسلم صر رفته بود جُفتم یه کم بیام تو وبلاگ مامی و ددی یه کم باسی کنمهورا آخه بابا به کی بگم اینجا خیییلی تنگ و تاریکه! حتی یه چراغ نفتیم پیدا نمی شه که آدم روشن کنهنگران مامی هی میگه صَب کن عزیزکم هنوز سه ماه مونده تا از اونجا بیای بیرون، آخه می دونین میگن من الان نا رسم "آخه مگه من میوه م؟؟!!!سبز " تاسشم من که کلی سواط دارم می تونم جو تّا بشمرم؛گاوچران آخه مامی و ددی کلی برنامه ریزی کردن که من آدم با سواتی بشم تو آینده؛ ددی م هم به مامیم یه وِ سایت  معرفی کرده که مامیم گوش کنه من سوات موسیقیم شلک بگیره از حالااز خود راضی خولاصه من که به هر در و دیواری می زنم که منو بیارن بیرون نمی شه، منم به جاش هی پاهامو جم می کنم پشتمم می کنم به آقای دکتر تا هیچ کی نفهمه من دخترم یا پسر!! حالا خوب شد؟ دلتون بسوزه، این به اون در!نیشخندزبان مامیم دیگه از بس من پشتمو کردم به آقای دکتر به ددیم گفته دیگه نمی خوام  بدونم جنسیت بچم چیه، اگه خودش دوس داشت خوب ملوم می شد دیگهخیال باطل اَجب مامان با سوعوری دارم ها!خنده خوب دوس ندارم بدونن من دخترم یا پسرمژه خسته شدم از بس نبشتم؛ برم یه کم بخوابمخواب شب به خـــــیربغل



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 27 ارديبهشت 1390 | نویسنده : مامان سارا و بابا کامیار
بازدید : 135 مرتبه

 

یکی از تجربه های زیبای زندگیم که یک بار دیگه حس زندگی و زنده بودن رو در من تازه کرده این روزا به وجودم گره خورده و پس از سپری کردن قریب به پنج ماهِ سخت دیروز برای اولین بار به زیبایی حضورش برام محسوس و ملموس شد...دیروز برای اولین بار تپش های قلبِ  یک انسان رو در درونِ بطن خودم حس کردم، اونم سرِ کلاس زبان. داشتم از خنده روده بر می شدم چون اولش تشخیص اینکه آیا نبض خودمه یا قلب فرشته ی کوچولوم برام قابل تشخیص نبود. شب که اومدم خونه و روی تخت دراز کشیدم برای اولین بار حرکت این موجود کوچولو رو حس کردم و از تجربه این حس غرق شادی شدم و کلی تو دلم قند آب شد...این روزا رو خیلی دوست دارم. بهار زیبا، هوای زیبا و دلبند پر از ناز و ادا :-)    

من که هنوز این فرشته کوچولو رو ندیده عاشقش شدم...با جریان زندگی او در وجود من یه حس دوباره از زندگی جریان پیدا کرده و تپش های قلب هردومون با هم مانوس  و هم صدا شدن. هر از گاهی که خلوت هام رو با او قسمت می کنم،ا و هم حضورش رو با حرکت و اشاره ای به من نشان می ده...خلاصه عالمی داریم با هم و عشق و صفایی...

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 27 ارديبهشت 1390 | نویسنده : مامان سارا و بابا کامیار
بازدید : 112 مرتبه

آری نازنینم،

                       تو می آیی...

از دیاری دیرآشنا...از سرزمینی نه چندان دور...از دل روشنایی که در عمق ناشناس تاریکی هاست. از دیاری که روزی من هم ناچار به ترک اون شدم...

هنوز هم نمی دونم که تو اون سرزمین تاریکی که تو الان توش بسر می بری و روزی مامن من هم بوده، چی می گذره و آیا اصلا کسی خودش روزی، لحظه ای پیش از ورود به اون عالم پرده ای رو کنار زده یا سَرَکی کشیده تا ببینه چی تو اون دالون تنگ و تاریک می گذره و انتهاش به کجا می رسه...شاید اگر انتخاب با خود ما آدما بود هیچوقت جرات نمی کردیم پامونو تو همچین عالمی بذاریم...

امـــروز 25 هفته و سه روزه که تو مهمون دل من شدی...درست شش ماه و سه روز... شاید تا اولین روزی که خودت با جنب و جوش های با مزه خودت حضورت رو تو دل و جونم تثبیت نکرده بودی،  هنوز وجودت رو به معنی واقعی حس نمی کردم.

از یک ماه پیش تو با جنب و جوشت وجود منو غرق شادی و عشق کردی...یه بار دیگه حس کردم که ریشه های عمیق زندگی تو وجودم جوونه زدن و این بار نه مثل هیچ بار دیگه و نه شبیه به هیچ حس دیگه ای بود...هر بار که به تو فکر می کنم سراسر وجودم غرق مستی و نشئگی می شه و بغض قریبی گلوم رو فشار میده؛ قطره های اشکم از شدت این شوق دیدار بی اختیار سرازیر می شن... و من عاشق تر از همیشه مشتاق دیدار مسافری هستم که از ازل دل در گروی او داشتم؛ می دونم و خوب می دونم که سخت دلم رو به او باختم و چشم انتظارم تا هرچه زودتر از راه برسه...

ای نازنینی که با حضورت و با نوید از راه رسیدنت خونه دلم رو پر از نور و عشق و شادی کردی ،امید دارم که من هم لایق حضور پاک تو باشم،  تویی که به دعوت من راهی این سفر پر فراز و نشیب شدی...

 

راه را آب زنید

زندگان را همه فریاد زنید

زندگی در راه است



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 26 ارديبهشت 1390 | نویسنده : مامان سارا و بابا کامیار
بازدید : 187 مرتبه

شاید برای هر زن این یه حس نو، یه تجربه منحصر به فرد یا یه جور دوباره بودن به حساب بیاد...حس مادر شدن؛ و در پی اون، تجربه واقعی این حس... یادم میاد که دو سال پیش دوستی بعد از شنیدن نگرانی های من از آوردن یه موجود بی گناه به این دنیا و اینکه ترس من از نداشتن توان کافی برای پاسخگو بودن در مقابل یه انسانی که مسئولیت آوردنش به این دنیا به عهده من باشه، بهم گفت: سارا اینقدر نگران نباش، بچه ها خودشون زمان اومدنشونو تعیین می کنن، اگر نخوان هیچ وقت به این دنیا نمیان و اگر هم بخوان در کمال ناباوری راهشون رو به سوی این دنیا آغاز می کنن! و اون خیلی درست می گفت...درست در عین ناباوری سر و کلش پیدا شد این مسافر کوچولو! سال ها همدم گفتگوهای درونی من بوده...شاید اگر اشیاق او به بودن تا این حد نبود من هیچ وقت جرات نمی کردم که اون رو به این دنیا بیارم...خانه دل من از چندی پیش میهمان حضور یه مسافر کوچولو شده و ما قراره که این مسیر رو ٩ ماه با هم طی کنیم..اصلاً باورم نمیشه تو الان با منی کوچولو!



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 26 ارديبهشت 1390 | نویسنده : مامان سارا و بابا کامیار
بازدید : 151 مرتبه

I'm going to be a top fatherThese days are passing by very fast for me and I'm counting the days to become a father.It's a strange passion inside me which gives me an extraordinary power to do whatever looks like impossible. No matter how much I sleep, no matter how much I work and no matter how much difficulty I have....I'm going to be a father, yesss.

Every day I think how should I speak with my child, how is going to be my manner with my child and how should we raise him/her...I have studied some related books but I need more to know.

But these days are not so easy for Sara.....she is very happy and passionate too but she has a lot of difficulty...As our child has a lot of energy, he/she makes a lot of trouble for his/her mom

As doctor has shown us the last picture of our child, he/she is going to be handsome.

Also I have heard that as harder the pragnency period for a woman is, the child is going to be more inteligent....

Pragnency is alittle bit difficult for some women specialy in begining months. I understand Sara and her pains or hard situation and I will do any thing to help her in order to pass this 9 month period in more peace and happiness...

I'm going to be a top dad



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 26 ارديبهشت 1390 | نویسنده : مامان سارا و بابا کامیار
بازدید : 173 مرتبه

When I was a child, every time I looked at my father I imagined it should be a very complicated and some how hard to be a father. There is a lot of things you should do, responsibilities, considerations, family support and supply, future and…and…and…! Then I thought a father is somehow a champion or at least should be an extra ordinary man. The out put was an unknown worry for being a father .’’ how can I make it? What will happen if I can not provide sufficient support for my child and family? How can I raise a child? How am I going to teach him?''j

After my marriage, Sara and I were always planning when to bring a child, when we will be ready to have and raise our child, How we find out it’s the time? Shall it be a special moment or is there any thing we must do to be prepare to have a child?ö

Sometimes we discussed it should be after having a static and successful job with a high sufficient income or after having our own house. Or maybe after finishing Sara’s study and even a short while of working. We thought it has a special time that we would be informed before.l

It was our idea to make a planning for the exact time for bringing a child, after finishing all of our duties/concerns/jobs/studies.l

 

But some day after 3 years living together, settled down in Germany and having some how a static situation suddenly we decided to have a child! It was unbelievable moment. All my concerns and fears were gone! I had no worries and I found myself in a suitable condition….I didn’t do any thing special to be prepared to have a child but the feeling was completely ok. I imagined to have a baby and living everyday with Sara and our baby…..it sounded good and sweet to me!d

 

After I heard from Sara that she is pregnant, I was some how expecting that. Then it was a self confidence and pleasure that I’m becoming a father.ö

 

Now it’s about 2.5 month that Sara is pregnant and every day I become more and more steady and self confidence to raise a child with Sara. Every day I imagine to play with my child, how to talk with, how should I act and etc..l

I'm so happy and thankfull of god to give us such a valuable gift...l

 

 

What Makes a Dad

God took the strength of a mountain,
The majesty of a tree,
The warmth of a summer sun,
The calm of a quiet sea,
The generous soul of nature,
The comforting arm of night,
The wisdom of the ages,
The power of the eagle's flight,
The joy of a morning in spring,
The faith of a mustard seed,
The patience of eternity,
The depth of a family need,
Then God combined these qualities,
When there was nothing more to add,
He knew His masterpiece was complete,
And so,

He called it ... Dad

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 26 ارديبهشت 1390 | نویسنده : مامان سارا و بابا کامیار
بازدید : 244 مرتبه

 

حالا دیگه کوچولوی ما 11 هفتشه! به لطف تکنولوژی روز دیگه می شه با انواع فرم و فیگورای مورد نظر از زندگی پیش از تولد هم عکسای شیک و کلاسیک با بک گراند مشکی ارائه داد

این روزا طعم شیرین زندگی به دهان من ترشه!

در کسری از ثانیه به محض حرکت جسم شیرین از دهان به سوی معده ی نازنین بقدری احساس بد ترش کردن و سوزش بی امان معده سریع میاد به سراقم که از خوردن پشیمون می شم. معدم هم که برای خودش سور و ساتی به پا کرده که نگو و نپرس. می پیچه و تاب می خوره و اصلا با خودش فکر نمی کنه که این صاحب بنده خدای من تاب این همه پایکوبی رو داره یا نه؟!

خلاصه، دیشب معده عزیز بعد از مقاومت های پیاپی بنده از نرسوندنش به دکتر پیروز شد و ساعت 1 نصف شب امان از من گرفت و اورژانس لازمم کرد! کامیار طفلکی رو از خواب بیدار کردم که بدو که از دست رفتم!  بعد از نیم ساعت انتظار خیلی دردناک دکتر کشیک شب از راه رسید و گفت که برای معده ی نازنین هیچ کاری نمیشه کرد، چون به عکس نیاز هست و هیچکس حاضر نیست اینکار رو بکنه!

  • خوب حالا چیکار می شه کرد دکتر جان؟
  • هیچی! فقط یه مسکن کوچولو!
  • دست گل شما درد نکنه!

بعد از چند دقیقه دکتر جان از بنده خواستن که روی تخت بخوابم تا ببینن حال وروجک چطوره و آیا ایشون دست گلی به آب دادن یا خیر!

دکتر چراغ اتاق رو خاموش کرد و درست انگار تو سینما نشسته باشی!  صفحه مانیتور آماده که فیلم اکران بشه...بعد از چند ثانیه...

خـــدای مـــن........ یه موجود با مزه ی کوچولو داشت برای خودش می چرخید و حرکت می کرد! دکتر گفت: چه با مزه بیدار شده و داره ورجه وورجه می کنه؛ انگار پارتی گرفته ووووووووووااااااااااااااااای خدای من چه فیلم زیبایی تو دل من داشته اکران می شده و من بی خبر بودم، اونم فیلم مستند زنده! حالا دیگه می تونستم دست و پاهاش و شکل مینیاتوریش رو ببینم!!!!!!!!!!

با خودم گفتم: درسته حسابی درد کشیدم و این وروجک هم بی تقصیر بوده، اما این معده عزیز باعث شد نصف شبی یه فیلم مستند جذاب ببینم! 

این بود که اولین عکس واضح فوتوژنیک فینقیلی عزیزمون رو دادن دستمونو با درد دل انگیزی روونه ی خونمون کردنبماند که سمفونی "دردو تهوع" تا صبح گوش همه رو نوازش کرد، اما عوضش یه عکس فوتوژنیک نصیب ما شد!

دیشب شویی می گفت حالا که خوبه عزیزم، کم کم باید تمرین کنیم نصف شبها با سمفونی گریه از خواب بیدار بشیم و شب زنده داری کنیم، اینکه تازه اول راهه...

 



موضوع :
صفحه قبل 1 صفحه بعد